... زد و رفت!
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت
این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش
کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید
و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش
می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی
ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز
دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
«سایه» آن چشم
سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و
رفت
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 23:38 توسط میناحسن زاده
|
لورن آيزلي ، نويسنده، هر وقت كه مي خواست الهام بگيرد براي نوشتن مي رفت لب اقيانوسي كه نزديك خانه اش بود وشروع مي كرد به قدم زدن يك روز هنگام قدم زدن ، نگاهش افتاد به پايين ساحل وجواني را ديد كه رفتار عجيبي داشت .كنجكاو شد . رفت سراغ آن جوان و از نزديك ديد كه او مرتّب خم مي شود روي ساحل ،يك ستاره ي دريايي برمي دارد، مي دود به سمت اقيانوس وستاره ي دريايي را پرتاب مي كند توي آب .از او پرسيد: « چرا اين كار را مي كني ؟»