صدای تو
صداي اورا
وقتي شنيدم
كه درخانقاهِ خلوتِ نبضم
هوهو مي كرد
.
حركتش را وقتي حس كردم
كه در پيچكي سبز
ازاين خانه به آن خانه
مي رفت
.
شهادت مي دهم كه اورا ديده ام
وكعبه اش را زيارت كرده ام
وقتي كه مورچه ها
گردِ نانِ چسبيده به سنگ
طواف مي كردند
وگنجشكانِ خيس
روي شاخه هاي باران خورده
دل مي زدند
.
بگذارید
اورا همان گونه تصّور كنم
كه خود ديده ام.
رضا افضلی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۵ ساعت 0:35 توسط میناحسن زاده
|
لورن آيزلي ، نويسنده، هر وقت كه مي خواست الهام بگيرد براي نوشتن مي رفت لب اقيانوسي كه نزديك خانه اش بود وشروع مي كرد به قدم زدن يك روز هنگام قدم زدن ، نگاهش افتاد به پايين ساحل وجواني را ديد كه رفتار عجيبي داشت .كنجكاو شد . رفت سراغ آن جوان و از نزديك ديد كه او مرتّب خم مي شود روي ساحل ،يك ستاره ي دريايي برمي دارد، مي دود به سمت اقيانوس وستاره ي دريايي را پرتاب مي كند توي آب .از او پرسيد: « چرا اين كار را مي كني ؟»