داستان  کیومرث چنان کهن و دور است که کس  را یاد نیست و تنها کسی این فسانه در یاد دارد که  داستان از  نیا به نیای،  برایش   رسیده باشد، باری اول کسی که تاج بر سر نهاد  و بر تخت شاهی تکه زد کیومرث بود. کیومرث کدخدای جهان شد و بر کوه خانه ساخت  و از پوست پلنگ برای خود  لباس آماده ساخت  که پیش از  او پوشش در جهان نبود.او به سی سال شاه بود  و  از خوبی بر او همتا نبود، تمام حیوانات گیتی به پیشش به در کرنش و اطاعت درآمدند  و سروری وی را قبول نمودند   .

کیومرث را پسری بود  سیامک  نام ،زیبا رو هنرمند و بسان پدر به دنبال نام و نزد پدر بسیار عزیز  و پدر را تنها اندیشه آن بود که مباد پسرش از او دور گردد.

روزگاران بر کیومرث و سیامک به خوشی می گذشت   دولت ایشان به راه شکوه می رفت که زیرا کس را به ایشان بر سر دشمنی نبود،مگر یکی از فرزندان پلشت اهریمن که ریمن نام داشت؛حسد روزگار ر اهریمن را سیاه کرد و  با سپاهی بزرگ از بدان و پلشتان و فرزندانش  به سمت درگاه کیومرث روان شدند؛  سروش به نزد سیامک آمد و او را به جنگ اهریمن آماده ساخت و سیامک  چرمینه ای از پوست پلنگ بر تن کرد وسپاهی آماده ساخت و  به سوی اهریمن شتافت   و سپاهیان در مقابل یکدگر صف کشیدند ؛ سیامک به رسم پهلوانی به جنگ تن به تن با  یکی ازپسران  اهریمن به نام خروزان  رفت و  تن عریان نمود و پور اهریمن سیامک را از جای بلند کرد  و بر زمین کوبید و چنگالهای خود بر سینه ی شاهزاده فرو برد  سیامک را بکشت و سپاه کیومرث از پهلوان تهی ماند.

خبر مرگ سیامک به بارگاه کیومرث رسید و شاه از مرگ پسر روزگار خود را تیره دید  و از تخت شاهی به زیر آمد و اشک ریزان و مویه کنان شد و از دوچشمش خون و اشک سرریز شد .

مردمان و لشگریان و حیوانات به سوی کوهی شدند که کیومرث آنجا خانه داشت آنجا به ناله و گریه پرداختند  و یک سال چنین بر مردمان به غم و اندوه گذشت .

که سروش از جانب دادار دادگر خبر آورد بر کیومرث که غم و قصه را بس کنند  به فرمان خداوندی سپاهی بسازند و و پهلوانی بر سپاه بگمارند و سپاهیان اهریمن را شکست دهند، هنگامه ای که فرمان یزدان به کیومرث رسید  نام یزدان بر لب برد و اشکها پاک کرد و در دل کینه ی سیامک را نگاه داشت و شب روز زین سبب خواب و آرام نداشت.

سیامک را پسری بود با نام هوشنگ که نزد  کیومرث بسیار عزیز بود و یادگار پسر  ؛ و او در پهلوانی چون ببر چالاک بود  . کیومرث چون قصد بر جنگ نمود هوشنگ را فراخواند و بر نبیره اسرار هویدا نمود و ناگفتنی ها گفت و فرمود من لشگری خواهم ساخت بزرگ که این لشگر خروشی خواهد ساخت بر جهان نامور و تو را که از خون منی  باید سپه سالار  این سپاه باشی که من پیرم و امید به بودنم  کم و تو باید پس از من شاه جهان باشی.

کیومرث سپاهی برانگیخت چنان بزرگ از انسان و شیر و پلنگ و گرگ و ببر و پرندگان و پری و در دلشان نهاد کینه ی اهریمن...در پشت سپاه خویش به راه افتاد و در پس سپاه نبیره سپه سالار شد.

خبر سپاه کیومرث به اهریمن رسید و اهریمن به ترس با دیوان به جنگ سپه سالار هوشنگ  رفتند و سپاهیان به هم آمیختند و هوشنگ فرمانده ی سپاه اهریمن را بگرفت و سرش برید و سپاه کیومرث پیروز شد و اهریمن شکست خورد.

چون کیومرث دلش آرام شد از کین سیامک چشم از جهان بست و تاج و تخت بر نبیره اش هوشنگ ماند....

جهان سر به سر چون فسانست و بس // نماند  بد و نیک بر هیچ کس